« مترسک ها گناه دارند؟»
حتی اگر 28 سال پیش هم مرده باشی، باز هم دلت می خواهد بدانی :« جسد من کجاست؟ »
اینجا کسی با کسی نیست. همه گم اند، تنها اند. اگر یک روز در کوچه،خیابان،باغ یا بوستانی صدایی به گوش ات رسید که:
« امروز در این شهر چو من یاری نیست آورده به بازار و خریداری نیست
آن کس که خریدار، به او راهم نیست و آن کس که به او راه، خریدارم نیست »
لحظه ای درنگ کن. مطمئن باش زبان من آن جا است. آن وقت اگر احساس کردی دلت برایم می سوزد، بیا به سمت من. بیا به سمت منی که فقط یک بار سفر کردم. از اهواز آمدم بیدآباد. همین بید آباد نکبتی.
اهواز جنگ بود و جنگ. کیفم را گرفتم دست چپم. سوار اتوبوس شدم. از سه راه آذری می گذشتیم. روی یک تابلو نوشته بود « بیدآباد »
- آقا؟...آقا؟... نگهدار! پیاده می شم؟
- این وقت شب؟ اینجا؟
- بله...بله...
تاریکی. سکوت. و من از جاده های خاکی می گذشتم. باران. باران. بوی نم. زوزه ی سگ.
توهم اگر می خواهی من را ببینی باید سه راه آذری از ماشین ات پیاده شوی و همین راه را بیایی. از جاده های خاکی، از کنار درخت های بید بگذری و به سمت من بیایی.
بیا! بیا! بیا! بیا! بیا!
خُب! حالا اگر همین جا، درست روی همین در فلزی چاه، رو به روی آن تپه بایستی، من تو را می بینم.
- من کجام؟
به تپه ی پشت سرت نگاه کن! آنجا کلبه ی من بود. کلبه ی من که نه، کلبه ی پدر بزرگ. در باغی پر از درخت های بید،سنجد و گل شب بو.
باران که می آمد، بوی کاه گل بود و کاه گل. هر روز ساعت 5 صبح چوپانی از کنار همین در فلزیِ چاه می گذشت. دختری با چشم های سیاهِ بادامی با دامن سبز و گونه های سرخ. از کنار همان بید تبر خورده ای می گذشت که پدر بزرگ می گفت:«حسن علی می خواست بیندازدش اما... »
های های می خواند و می گذشت:
« امروز در این شهر چو من یاری نی آورده به بازار و خریداری نی
آن کس که خریدار، بدو رایم نی و آن کس که بدو رای، خریدارم نی »
صبح ها زود -خیلی زود- از خواب بیدار می شدم. سپیده دم. بید آباد سرد. بوی گندِ گوسفند. گاهی خودم هم باورم نمی شد صبح ها از بالای همین کلبه، دختری می گذرد! همیشه یک چوب می گرفت توی دست راستش. تمام مسیر را یک پا-دو پا می پرید. هیچ کس بلد نبود مثل او بپرد. شبیه اسب بارداری می پرید که درد داشته باشد. اسمش را گذاشته بودم : " طوقی ".
طوقی در برابر من. تنی در برابر تن. بیدار شدن حسی در مردی.
شب ها تا صبح با من بود. آخ! چقدر عکس قشنگی بود. کاری ندارد! پرده را کنار می زنی، دوربین را می گذاری پشت پنجره :« قِچ » و حالا یک عکس داری. یک خاطره. یک همخواب.
یک شنبه فرا رسید. لخت بودم و عکس را گرفته بودم جلویم. لخت بود. سفید بود. به طرفم آمد. بغلم کرد. سال ها پیش –در بچگی- بی بی به من یاد داد که آدم هایی که سینه های بزرگ و استخوانی دارند را می گویند "سینه کفتری". بزرگ تر که شدم فهمیدم کبوتری که سینه اش سفید باشد را می گویند "طوقی". و او طوقی من بود.
نفس، نفس می زدم. دندان هایم را روی هم فشار می دادم. پلک هایم به هم نزدیک شده بودند. خودم را نمی دیدم؛ اما می دانستم که رگ های پیشانی ام باد کرده اند.
آه...
عکس نم کشیده بود. عرق. عرق. تالاپ...تالاپ... . صدای قلبم را در گوشم می شنیدم. ملحفه ی چرک پدربزرگ را به دور خودم پیچیدم و عرق هایم را خشک کردم.
پشیمانی! پشیمان بودم. همیشه همین طور است. وقتی تمام می شود، پشیمان می شوی و می گویی: « این آخرین بار بود. » اما همین که عرق هایت خشک می شود، دلت برایش تنگ می شود. دندان به هم فشرده. پلک های به هم نزدیک شده. پشیمانی.
- نکند عاشق شدم؟ بدبختی یقه ام را نگیرد؟
بی حس روی زمین افتاده بودم. "بومب! بومب!" شروع شد. زندگی همین است. تا می آیی از آن لذت ببری، صدای سوت خمپاره ها به گوش ات می رسند.
" بومب! بومب!"
دیگر چیزی از کلبه ی پدربزرگ باقی نماند. همه چیز با خاک یکسان شد. من با خاک یکسان شدم. انتظار! روزهای زیادی را منتظر بودم. از وقتی که آمده بودم اینجا، کم –خیلی کم- پیش آمده بود که از خانه بروم بیرون. اصلا همه یادشان رفته بود که من توی همین کلبه-همین خراب شده- زندگی می کردم.
از این فصل می رفتم به آن فصل. بهار،زمستان. بهار،زمستان.سال ها بارانی شروع می شدند و با برف تمام. جنگ هم تمام شد. من تمام شدم. سکوت باغ هم روزی تمام شد.
مرد گفت:« کدخدا؟ به جان بچه ام پانصد هزار تومان خریدمش. از نوه ی سید. خودش می گفت آمده باغ را بفروشد و برگردد تهران.»
کدخدا عبدالله –اسمش را از پدربزرگ شنیده بودم- گفت:« کو میرزا؟ نامه ات کو؟ کجا را انگشت زدید؟»
- گمش کردم لامصب را. به روح شهیدم اگر دروغ بگویم.
- باشد. غروب بیا شورا جوازش را بگیر.
تمام بدنم زیر خاک بود. مردکه ی عوضی پشتش را کرده بود به کدخدا و می خندید. لب هایش را از دو طرف کشیده بود و می خندید. به خیالش کسی او را نمی بیند. پس من چه بودم؟ منی که تنم زیر خاک می لرزید!
میرزا به طرف کدخدا برگشت و گفت: « خدا از بزرگی کم ات نکند. »
سکوت. انتظار. آفتاب داغ.
چند روز بعد زمینم، زمین پدر بزرگ، شد زمین میرزا و با تراکتوری شخمش زد. من را هم. تکه تکه شدم. مثل بخار دهان در برف و یخ بندان. پدرسگ تراکتور را انداخت به جانم. تا به خودم آمدم دست و پایم گم بودند.
- دستم؟ دهانم؟ انگشت شستم، کجاست؟
مرگ تدریجی من آغاز شد. دانه های گندم گردِ استخوان هایم را می مکیدند، قد می کشیدند و من منتظر بودم! منتظر زن های خوشه چین با دامن های سبز و گونه های سرخ. به زن های خوشه چین فکر می کردم و گندم ها راست می شدند. قد می کشیدند.
قار! قار!
از وقتی آفتاب بالا می آمد، شروع می شد.
قار! قار!
میرزا داد می زد و سنگ پرتاب می کرد :« نخورید مادر به خطاها... نخورید! »
من پخش می شدم. کلاغ ها دانه های گندم –شیره ی جانم- را می خوردند و کیلومترها آن طرف تر، فضله ای بر خاک می انداختند. من جزئی از کل، فردی از این دنیا بودم. حالا خود دنیا هستم. زجر آور است.
یک روز میرزا و پسرش با گونی و بیل آمدند این طرف باغ. کنار آن بید تبر خورده. بیل. بیل. چشم هایم را انداختند توی یک کیسه ی پارچه ای. یک گونیِ برنج و بعد از آن چند بیل خاک!
دیگر هیچ کس به هیچ کس نبود. گیج شده بودم. حرف های بی سَر و ته، بی معنی!
- آنجا نه! آها! این طرف تر. دو تا چشمم با ذغال براش بکش. برو آن دامن کهنه گل-گلیه ی مرضیه را هم بیاور بکنیم پایش. به من چه؟ اصلا این به چه دردی می خورد؟ پدرسگ برو بیاورش، اگر این نباشد کلاغ ها تمام گندممان را می خورند. خوب شد. نه؟
سفیدی! سفیدی! نمی توانستم جایی را ببینم. تا اینکه یک کلاغ، یک گنجشک، سوراخ کوچکی روی این گونی درست کرد. دوباره چشمم افتاد به دشت. به درِ فلزیِ چاه. بید تبر خورده. زن های رهگذر.
انتظار آدم را خفه می کند! یازده ماه انتظار. تنهایی. سکوت. و تنها یک ماه با زن های خوشه چین می گذشت. مردها روی پاهایشان می نشستند. گندم ها را دسته می کرند. داس را می بردند بالا؛ « قِرط ».
اگر پشت سرشان دختری -خوشه چینی- با چشم های سیاه بادامی بود، به عمد از میان دستشان گندم رها می کردند و دخترها می خندیدند. همین یک ماه که می گذشت، سکوت آغاز می شد. تنهایی. زمستان سرد. تیغ تیز تراکتور. پسری دیوانه.
اینجا را نمی خواستم بگویم! اما چه می شود کرد؟ انزوا به آدم یاد می دهد که چیزی برای باختن، پنهان کردن ندارد. همه چیز را باید گفت؟ بگذار بگویم!
باران قطع شده بود. بوی نم. بوی کاه گل.
به دشت نگاه می کردم. پسری قوی هیکل از کنار درِ فلزیِ چاه گذشت و به طرف من آمد. یک غول به تمام معنا. با موهای بور. به من که رسید شروع کرد به خندیدن: « هِ......هِ.....هِ....هِ... ». دندان های درشت و یک در میان سیاهش حال آدم را به هم می زد.
باد دامن سبز و گل-گلی را بالا و پایین می برد. سرش را خم کرده بود زیر دامن. و دوباره: « هِ......هِ.....هِ....هِ... ».
می دانی؟دروغگوترین افراد هم روزی به صرافت می افتند، همان روزی که طعم انزوا را بچشند و من چشیده ام. پس بگذار بگویم! دیگر صورتش را نمی دیدم. اما می دانستم که پلک هایش به هم نزدیک شده. دندان هایش را روی هم فشار می دهد. عرق. بوی گندِ عرق. دامن از بالای گونی سُر می خورد و می افتاد روی دست و پایش. می گفت :« اِ ... اِ ... اِ ...» و دوباره دامن را می گذاشت بالا. دلم می خواست فکر کنم... مگر می شد؟
آه...
تف! بارم نمی شد. بیشرفِ عوضی! دیگر نمی توانستم جایی را ببینم. همه جا سفید شده بود. آن کثافت ها داشتند روی چشم های من خشک می شدند. گریه! گریه! اما اشکی در کار نبود.
- کیسه اشکم کجاست؟
باید منتظر باران می ماندم.
صدا؛ صدای زنی می آمد. نمی توانستم درست ببینمش! به چهره اش نگاه کردم. آشنا نبود.
با دست می کوبید توی سرِ پسر.
- پدرسگ بی شرف! کم آبروم را بردی؟ الهی خرمای تو و بابات را بخورم!
و دو دستش را برد بالا و کوبید روی سینه اش.
با کف دست می کوبید توی سر و صورت پسر. و او گاهی می گفت :« اِ ... اِ ... اِ ... »
دستش را گرفته بود. در حالی که فحش می داد دور می شدند. از پشت نگاهش کردم. طوقی بود. طوقیِ خودم.
خواستم داد بزنم: « طوقی...طوقی...طوقی...طوقی...طوقی...طوقی...طوقی...طوقی... » اما هرچه تلاش کردم نتوانستم. او به راهش ادامه داد. حتی سرش را هم به عقب نچرخاند. یک لحظه دلم خواست مغز داشتم تا فکر می کردم که چرا تا حالا صورت طوقی را ندیده ام؟
تا به خودم بیایم نقطه ای شده بود. درست اندازه ی همان نقطه ای که آخر یک کتاب می گذارند و می گویند:« تمام ».
گاهی پسر می آید. همه ی امیدم به این است که طوقی یک بار -فقط یک بار- قبل از اینکه او کارش را تمام کند و سویِ چشم هایم را بگیرد، سَر برسد. تا بتوانم صورتش را ببینم.
کاش بفهمم چرا طوقی آنقدر لاغر شده بود؟ مثل آدم برفی درگرمای تابستان!
می دانم! دلت برایم می سوزد. مگر نه؟ پس بیا! شاید دیدن یک آدم –یک مرد- خوشحالم نکند اما نبودنش غمگینم می کند. تنها می شوم. پس بیا! زنت را هم با خودت بیاور! نگذار تنها بماند!
محمدحسین جدیدی نژاد
مرداد۱۳۸۸