تبليغاتX
بهترين داستانهای کوتاه من - تو قاتل من
قصه راه فراری برای رسیدن به آرزوهای ناکام است.

تو قاتل من

 

تو قاتل من ، افسانه و دختر شش ساله ام هستي !

نمي دانم از آن موقع چند سال مي گذرد. ازدواج کرده اي يا نه؟بچه ات پسر است يا دختر؟ يا هنوز آن دامن سبز و سياه را داري يا نه؟

خوب گوش کن.  اگر يک روز به طرف چالوس آمدي بهترين لباسهايت را بپوش،رژ صورتي بزن. نه براي من،براي خودت مي گويم براي شوهر و بچه شش ساله ات -فرق نمي کند دختر است يا پسر- که روي صندلي عقب نشسته و دست هاي شکلاتيش را مي مالد به صندلي ماشين.

شما زن ها وقتي اولين بچه را پس انداختيد و ميختان را کوبيديد به زندگي ما مردها، ديگر يادتان مي رود که بايد آرايش کنيد. يادتان مي رود که هنوز هم دلمان مي خواهد دستمان را دور کمرتان حلقه کنيم و مزه ي رژها را از لبهاي سرختان بچشيم. هر کدامشان يک مزه و يک رنگ دارند اما همين که مزه شان را احساس مي کنيم يادمان مي رود که صورتي بود يا قرمز روشن؟

شما چه مي فهميد؟

 نکند مثل زن من وقتي مي خواهي بيايي چالوس يک مانتوي سياه بلند تا زير زانوها بپوشي،يک دمپايي بکني پايت و رژ که نزني هيچ، روسري آبي تيره هم بکني سرت.

آخر اين کوه هاي لعنتي کش مي آيند.

وقتي شوهرت پايش را روي پدال گاز فشار مي دهد تو بايد دستت را بگذاري روي ران پايش تا داغ شود و به کش آمدن اين کوه ها توجه نکند.

وقتي من پايم را روي پدال گاز فشار مي دادم، زنم خواب بود. سرش را گذاشته بودروي شانه سمت راست صندلي و دهانش تا نيمه باز بود و کوه هاي سبز کنار جاده کش مي آمدند.

دامن تو هم کش مي آمد.همان موقع که توي کوچه بازي مي کردي.

توپ را توي بغل مي گرفتي و از اين طرف به آن طرف مي دويدي.دامنت کش مي آمد و بالاتر و بالاتر مي رفت.

گاهي هم خواهرها و دخترهاي همسايه جمع مي شدند، دست يکديگر را مي گرفتند و مي چرخيدند. وقتي به آنها نگاه مي کردم يک دايره از دختر هايي را مي ديدم که هر کدامشان يک رنگ بودند و دور تو مي چرخيدند. آنقدر مي چرخيدند که گونه هايشان قرمز مي شد، صدايشان کوچه را پر مي کرد :«عمو زنجير باف زنجير منو بافتي؟؟پشت کوه انداختي؟؟»

و تو هم وسط اين دايره، دور خودت مي چرخيدي. خط هاي سياه و مورب دامنت در زمينه ي سبز آن کش مي آمد، بالا و پايين مي رفت.

گاهي مکث مي کردي،يک دستت را به کمرت مي زدي و دست ديگرت را مي گذاشتي زير چانه ات، چشمهايت را گرد مي کردي و درحالي که سرت را تکان مي دادي  مي گفتي :«ب.......ل........ه.....»

 

گاهي هم دو دستت را بالاي سرت مي گرفتي،انگار که دستت را بلند کرده اي تا از درخت خانه ي ما هلو بچيني و مي گفتي :«نخود و کشمش.....نخود و کشمش.....»

آنروز کوه ها کش مي آمدند و من از پشت پلک هايم  به تو نگاه مي کردم که دور خودت مي چرخيدي و سرت گيج نمي رفت.

اما من که صداي صداي له شدن جمجمه هاي دخترم را در زير چرخ هاي آن کاميون لعنتي شنيدم سرم گيج رفت، دردم آمد و هنوز تو را مي ديدم.

ديگر خسته شده بودي و گونه هايت قرمز شده بود.

                                                                                                                      پايان  

                                                                                                                                            محمدحسين جديدي نژاد

 

**************************************************

دوستان عزیزم سلام

ممنون که می آیید و برایم می نویسید.

می توانم یک خواهش از شما بکنم؟؟؟؟؟؟ اینکه در انتهای نظرهای ارزشمندی که برایم می نویسید از ۲۰ نمره به داستانم نمره بدهید.

من هم در آخر میانگین می گیرم و اعلام می کنم.

آرزویم این است که همیشه سبز و نویسنده باشید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط محمد حسين جديدي نژاد  |