تبليغاتX
بهترين داستانهای کوتاه من
قصه راه فراری برای رسیدن به آرزوهای ناکام است.
 

خواب شفیره ها

 

 

شاهکاری از:علیرضا محمودی ایرانمهر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط محمد حسين جديدي نژاد  | 

تقديم به ؛جوجو؛ دوست غمهای من گذشته ی تنها و شاديهای من عاشق امروز


يک ساعت پيش توي دنياي خودم بودم دنيايي که همه اش زيبايي بود واردش که شوي نفس نفس مي زني پاهايت باد مي کند سرت درد مي گيرد و چقدر لذت مي بري که هرچه مي دوي اين پيست تمام نمي شود گاهي هم فکر مي کني کاش بايستي تا پاهايت راحت شوند اما نه...بايد بدوي آخر تو نمي داني که يک ساعت ديگر دکترها به تو مي گويند که اگر بازهم بدوي ميميري.

چند دقيقه اي مي شود که از مطب دکتر بيرون آمده ام دنيايي را از من گرفته اند،دنيايي که مال خودم بود پر بود از مدالها،سردي هاي زمستان و پادردهاي شبانه.

اما هنوز دلم مي خواهد بدوم .

شروع مي کنم به دويدن مثل هميشه نمي دوم ساعت ندارم دوست دارم اين دفعه را براي دلم بدوم با سرعت ميدوم پاهايم سر شده از جلو مغازه ها مي گذرم هر چه بيشتر خسته مي شوم بيشتر به خودم فشار مي آورم دلم مي خواهد بميرم.

درختها با سرعت از کنارم مي گذرند تماشاچي ها نشسته اند و دست مي زنند اما صداي هيچ کس را نمي شنوي سرعتت را بيشتر مي کني پشت سرت هستند بايد بجنگي.

داور را مي بيني که جلويت ايستاده:«22 دور».

دلت مي خواهد بايستي زير سايه درختها بنشيني و هندوانه بخوري اما بايد بجنگي فقط سه دور ديگر.

سرعتم را بيشتر کردم ده قدم تا خط پايان مانده يک گام برمي داري مدال را به گردنت مي آويزندگام بعدي،زير پرچمهايي که جلو خانتان نصب کردند مي ايستي و منتظر مي شوي تا مرجان بيايد،حتما پرده ها را که مي بيند جلو مي آيد و تبريک مي گويد و بازهم زبانم نمي چرخد تا حرفم را بزنم اصلا چه مي توانم بگويم؟ اما بايد چيزي بگويي حتي دروغ!،اگر نگويي شايد برود استراليا زير درختهاي بلند بنشيند و اصلا يادش نيايد که تو هم بودي و اگر به ياد تو هم بيفتد حتما کسي را تصور مي کند که با بوي عرق و زردي مدالهايش زندگي مي کند و شبها خواب مي بيند کنار همان مرد آلماني که هميشه اسمش را مي برد ايستاده و مي خواهد مسابقه بدهد و حتما هيچ کس ديگر را دوست ندارد.

به خانه هاي شطرنجي زير پاييم نگاه کردم و دانستم که دو متر تا پايان باقي است يک پايان شيرين،يادم نمي آيد شايد با خودم فکر کردم که آنطرف خط دنياي روياهاست.

از خط رد شدم و روي چمن افتادم صداها در ذهنم کم رنگ مي شدند سرم درد مي کرد به هوش که آمدم دکتر جلويم ايستاده بود و به کاغذ هاي درون پوشه سفيد نگاه مي کرد به حرفهايش گوش نکردم اما بعدا فهميدم اگر دوباره برگردم به دنياي خودم مي ميرم.

از مطب که بيرون آمدم شروع کردم به دويدن مي خواستم بدانم خط پايانم کجاست،دلم مي خواست به همه بگويم که دارم قمار مي کنم اما از قبل مي دانم که قمار را باخته ام.

سرم درد گرفته بود ميدانستم ده ثانيه تا خط پايانم باقي است يک ثانيه گذشت سرعتت را بيشتر مي کني انگار مي خواهي از زمان جلو بيفتي،يک ثانيه ديگر، دومرد با دستهاي کلفت دارند تو را مي شورند و بعد پارچه سفيد را مي پيچند دورت و هيچ کس به اين فکر نمي کند که تو رنگ سفيد را دوست نداري.

دو ثانيه مانده تا از خط پايان رد شوي به بچه اي نگاه مي کني که آن طرف جلو گل فروشي آبنبات چوبي به دست دارد سرعتت را آرام مي کني،مي ايستي و به دختر نگاه مي کني بايد دنياي زيبايي باشد.

عرق همه لباسهايم را خيس کرده وارد مغازه شدم و يک آبنبات چوبي خريدم و با خودم فکر کردم چرا تا حالا آبنبات چوبي نخوردم؟


27/06/1387

همدان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط محمد حسين جديدي نژاد  |