تبليغاتX
بهترين داستانهای کوتاه من
قصه راه فراری برای رسیدن به آرزوهای ناکام است.

به نقاشي ها نگاه مي کردم،چقدر دلم مي خواست من هم نقاش باشم قلمو را در رنگ بزنم و شروع کنم به کشيدن يک درخت سرو مي کشيدم که نصفش از بوم بيرون بزند بعد او را با همين شال گردن ارغواني اش در کنار درخت سرو مي گذاشتم،او را کوچک مي کشيدم تا نشان دهم طبيعت جلو رفته و ما عقب مانده ايم.

پس زمينه را تا نصفه سبز مي کردم و نصف بالايي را آبي.خوبيش اين است که مانتو مي پوشد و کشيدنش راحت است دست،پا،شکم،صورت.

کمي رنگ سياه را با ....
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط محمد حسين جديدي نژاد  | 

بوي تند بنزين آزارم مي داد.چشمانم را باز کردم،شيشه ماشين شکسته بود،به زور از ماشين پياده شدم چشمهايم سياهي مي رفت به تابلو نگاه کردم «خيابان چهل و هشتم پرانو».

سرم درد مي کرد حادثه را به خاطر نمي آوردم.به شيشه اتومبيل نگاه کردم خون زيادي روي شيشه شتک زده بود و راننده آژانس پشت فرمان مرده بود.

دختري.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط محمد حسين جديدي نژاد  |