|
|
|
|
|
مدتی بود در تصور یافتن گمشده هایم در زیر درخت آلبالو بودم،
چند شب پیش این درخت را یافتم، ذره ذره زیر آن را گشتم
هیچ نیافتم!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 دی1389ساعت 13:26 توسط ميثم
|
|
||
|
|
|
|
|
من کی ام؟ الآن چه سالیه؟ چه سالی به دنیا اومدم؟ تاریخ از کی شروع شده؟ آدما چقدر تاریخ خودشونو می دونن؟ اصلا تاریخ چی هست؟ چقدر آدم اومده و رفته؟ من چندمی ام؟ الآن چه سالیه؟ من دارم چکار می کنم؟ چند سال دیگه زنده ام؟ من دارم چکار می کنم؟ کار می کنم؟ پول در می آرم؟ چند سالمه؟ من دارم چکار می کنم؟ کتاب می خونم؟ فلسفه می خونم؟ داستان می خونم؟ شعر می خونم؟ الآن چه سالیه؟ من کجای تاریخم؟ راستی تاریخ چی بود؟ من دارم چکار می کنم؟ دارم به آدما کمک می کنم؟ چه کمکی؟ دارم وظیفمو انجام می دم؟ کدوم وظیفه؟ من چند سال دیگه زنده ام؟ من کی ام؟ من کجام؟ دارم چکار می کنم؟ دارم چت می کنم؟ با کی؟ دارم رمان می نویسم؟ چی می نویسم؟ دارم مقاله می نویسم؟ در مورد چی؟ من کجام؟ دارم کجا می رم؟ اینجا کجاست؟ اینجا چکار می کنم؟ از اون اول ، از اون اوله اول چندتا آدم اومده و رفته؟ من چندمی ام؟ دارم چکار می کنم؟ زندگی؟ زندگی چیه؟ اونیه که من می گم؟ یا اونیه که تو می گی؟ یا اونیه که اونا می گن؟ زندگی چیه؟ ازدواج؟ فلسفه؟ پول؟ مسافرت؟ علم؟ مدرک؟ یه شغل خوب؟ تفریح؟ س ک س؟ کتاب؟ کارای خوب و درست؟ درست چیه؟ غلط چیه؟ کی درست و غلطو ساخته؟ درست چیه؟ قانون شهر؟ نظر من؟ نظر تو؟ نظر یه عالمه آدم؟ نظر قاضی؟ بد چیه؟ خوب چیه؟ من بدم؟ یا خوبم؟ من کی بودم؟ الآن کی ام؟ چندمی ام؟ الآن کجام؟ اینجا کجاست؟ اینا کی ان؟ اینا چی ان؟ چقدر دیگه مونده؟ الآن چه سالیه؟ تا الآن چکار می کردم؟ زندگی چی بود؟ خدا چیه؟ خدا کیه؟ خدا همینه که اینا می گن؟ یا همونیه که اونا می گن؟ یا اصلا همونیه که اون یکی یا می گن؟ خدا اونه که تو می گی؟ یا اونیه که من می گم؟ کی داره درست می گه؟ نکنه هیچکی درست نمی گه؟ اصلا نکنه همه دارن درست می گن؟ زندگی چی بود؟ درست چی بود؟ کی داره درست زندگی می کنه؟ من؟ تو؟ اون؟ باید چکار کرد؟ چند سالمه؟ تا الآن چکار کردم؟ باید چکار کرد؟ کی داره درست می گه؟ باید چکار کرد؟ باید موسیقی گوش کنم؟ باید کتاب بخونم؟ باید خداپرست باشم؟ باید فکر هم بکنم؟ باید پول در بیارم؟ باید کار کنم؟ نکنه باید شاعر بشم؟ یا شایدم فیلسوف؟ باید روزنامه نگار بشم؟ باید داستان نویس بشم؟ باید فرار کنم؟ چرا؟ از چی باید فرار کنم؟ از دست کی باید فرار کنم؟ شاید باید خودمو بکشم؟ چرا؟ مگه چه مشکلی هست؟ اصلا مگه مشکی هست؟ مشکلی نیست؟ چرا بچه ها مشکل ندارن؟ چرا هر کی یه چیزی می گه؟ تا حالا چقدر فهمیدم؟ اصلا چیزی فهمیدم؟ اصلا باید چیزی فهمید؟ اصلا می شه چیزی فهمید؟ من چقدر می دونم؟ بقیه چقدر می دونن؟ اصلا همگی چقدر می دونیم؟ من اسیر شدم؟ چرا از اسارتم خبر ندارم؟ چرا اسیر شدم؟ اسیر چی شدم؟ کی اسیرم کرده؟ کی اسیر شدم؟ اسیر کی شدم؟ یا چی؟ اصلا چه موقع اسیر شدم که خودم خبر ندارم؟ زندگی چقدره؟ بزرگه؟ کوچیکه؟ تا کجاهاست؟ تا اونجاها که من فکر می کنم؟ یا تا اونجاها که تو فکر می کنی؟ یا تا اونجاها که اونا فکر می کنن؟ کی داره درست فکر می کنه؟ هیچکی؟ همه؟ اصلا درست چی بود؟ زندگی چی بود؟ تا حالا چند نفرو دوست داشتم؟ تا حالا از چند نفر بدم اومده؟ چرا آدم از یکی بدش می آد؟ چون اون خیلی بده؟ بد چی بود؟ خوب چی بود؟ کی بده؟ کی خوبه؟ چند سالمه؟ الآن چه سالیه؟ چقدر زندگی کردم؟ چقدر دیگه مونده؟ راستی زندگی چی بود؟ من الآن کجای تاریخم؟ تاریخ چی بود؟ اینجا کجاست؟ اینا چی می گن؟ اونا چی می گن؟ چرا همه با هم انقدر می جنگن؟ این جنگا سر چیه؟ اون کی بود؟ چه موقع اومد؟ چه موقع رفت؟ چرا اونجوری خندید؟ من تا حالا چقدر خندیدم؟ من تا حالا چقدر همدلی کردم؟ من؟ من کی ام؟ چرا آرروم و قرار ندارم؟ مدام دارم دنبال چی می گردم؟ مگه چی گم کردم؟ چرا همه دارن دنبال یه چیزی می گردن؟ گمشدمون کیه؟ گمشدمون چیه که همه مون همیشه داریم دنبالش می گردیم؟ دنبال چی می گردیم؟ مگه چی گم کردیم؟ الآن چه سالیه؟ آرامش؟ م م م م آرامش چیه؟ من چه سالی به دنیا اومدم؟ الآن چه سالیه؟ من چندمی ام؟ چکار کردم؟ الآن دارم چکار می کنم؟ من کجام؟ . . .
(این متن مال چند سال پیشه، اما ییهو هوس کردم اینجا هم باشه) (فکر کنم لازمه هر کس تو زندگی ش حداقل یه بار هم شده به این سوالا جواب بده، والا)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 آبان1389ساعت 17:9 توسط ميثم
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا همیشه باید یه پای ماجرا بلنگه؟ چرا همیشه یه چیزی کمه؟ همه چی خوبه، همه چی عالیه، همیشه همه چی سر جای خودشه به جز یه چیز، یه چیزی اون جایی نیست که باید باشه، یه چیزی سر جاش نیست، یه جای کار می لنگه، مثل رژه ای که یکی داره خارج می زنه، یا مثل فالش زدن یه نت تو موسیقی، یا مثل یه تیکه از پازل که سر جای خودش نیست، حالا فرقی نمی کنه کجا باشه، مهم اینه که اون جایی که باید باشه نیست. شاید این نگرش درست نباشه، شاید همه ی چیزا و همه ی اتفاقا درست هستن، شاید همه چی به طور طبیعی سر جای خودشه و شاید هیچ مشکلی نباشه و تنها چیزی که اشکال داره انتظار خود ماست. باید بگم خود من کاملن با این موافقم که همیشه مشکل از انتظار خود ماست و این ما هستیم که باید انتظارمون رو اصلاح کنیم، یعنی فلسفه ی من این رو بهم می گه، فلسفه ای که برای ساختنش زحمت زیادی کشیدم، ولی گاهی آدم خسته می شه، گاهی دوست داری شرایط یه کم ملایم تر باشه، گاهی دوست داری وضعیت زندگیت دستی رو صورتت بکشه، خیلی آروم، با انگشتاش لمست کنه و رو صورتت سر بخوره و سر بخوره و سر بخوره، دستشو بکنه لای موهات و تو هم سرتو جوری حرکت بدی که انگار نمی خوای اون انگشتا از لای موهات بیرون بیان، بعد چشماتو ببندی و سرتو رو شونه هایی بزاری که خیلی دوست شون داری، همون شونه هایی که از رو زمین بلندت می کنن و می برنت یه جای دیگه، فارغ ت می کنن از هر چی غم و غصه ست، دوست نداری تموم بشه، به حدی شیرین و لذت بخشه که دوست نداری چشماتو باز کنی، انگار به همه ی چیزای دنیا رسیدی و دیگه چیزی نمی خوای. شاید یه کم استراحت نیاز داری، آخه خسته شدی، آخه زندگی یه کم خستت کرده، نیاز داری یه کم انرژی بگیری. دوست داری اتفاقات گاهی اوقات، فقط گاهی اوقات اون جوری که دوست داری رقم بخورن، می دونی که در زمان وقوع اتفاقات نمی شه خوبی و بدی شون را فهمید، می دونی که شاید اتفاقی که در زمان وقوعش خیلی بد جلوه کنه، بعد از مدتی تبدیل به پلی بشه برای یه عالمه اتفاقات خوب، همه ی اینا رو می دونی. فکر نکنم انتظار بزرگی باشه که آدم گاهی اوقات از زندگی یه کم انتظار مهربونی داشته باشه، یه کم لبخند، یه کم انرژی، یه چیزی که بهت بگه زندگی فراموشت نکرده و هنوزم یه عالمه قشنگی می تونن همین نزدیکیا باشن، یه چیزی که به آدم امید بده، که باز بتونی بجنگی، که باز بتونی تحمل کنی، که باز بتونی همیشه بخندی و اشکاتو برای خودت و تو خلوت خودت نگه داری، یه چیزی که باخودش که نه، چون زود تموم می شه، اما با یادش بشه مدت ها مملو از حس خوب بود و این حس خوب رو به یه عالمه آدم دیگه هم رسوند. یه چیزی که نگهت داره و نزاره ذره ذره خرد بشی و بشکنی. گاهی آدم نیاز داره، گاهی آدم خسته می شه، وگرنه می دونم همه چی درسته و همه چی سر جای خودشه و تنها چیزی که باید عوض بشه نگاه خود ماست.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت 17:55 توسط ميثم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام کودکی ام، سلام ای کودکانه زیستن من، سلام دوران قشنگی که خیلی زود گذشتی و رفتی و تمام شدی و تنها چیزی که از تو بر جا مانده حسرت توست، حسرت دورانی که زیبا بود و هیچ کسی نبودیم که فقط خودمان بودیم و تنها همان دوران بود که هیچ کسی نبودیم به جز خودمان، همان خود اصلی و واقعی مان. سلام کودکی ام، سلام دوران قشنگی که هرگز خود را سانسور نمی کردیم و همان موقع ها بود که لذت بخش ترین شکل بودن خود را تجربه می کردیم و چه زود تمام شد لذت بودن در نقش واقعی خود. نمی دانم سلام من به تو، بازگشتی به تو خواهد بود یا نه، اما دوست دارم سلام ت بگویم که نشان دهم دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده، خیلی. هزاران نقش بازی می کنیم و هزاران بار خودمان، همین خود اصلی و واقعی مان را به هزاران دلیل احمقانه زیر پا له می کنیم و همرنگ جامعه می شویم که شاید دیگران فکرهایی نکنند و یا جامعه ما را قضاوت و محکوم نکند که شاید اعتبارمان زیر سوال نرود و دل خوش داریم که به زندگی امن و با ثبات خود ادامه می دهیم و برای ساختن زندگی رویایی خود و رسیدن به آنچه هدفی متعالی می پنداریم در هر نقشی فرو می رویم و تنها نقشی که بازی نمی کنیم نقش خودمان است، همان نقشی را می گویم که تنها در کودکی بازی اش کردیم. به هزارها ترفند و سیاست و بازی رو می آوریم که به موقعیت هایی به اصطلاح معتبر دست یابیم و آنها را داشته باشیم که شاید اصلن برسیم و به دست آوریم و داشته باشیم! اما چه هزینه ی گرانی برای به دست آوردن آنها می پردازیم، بازی نکردن نقش خود در زندگی. انگار گمشده ای داریم، اما نمی دانیم اصلن چیست و کجاست؟ فقط امنیت را می خواهیم و ثبات را، و باز امنیت را می خواهیم و ثبات را و برای امنیت بیشتر و ثبات بیشتر تلاش می کنیم و تلاش می کنیم، گویی می خواهیم بیشتر و بیشتر به چیز بزرگ و قدرتمندی وصل باشیم، چیزی که به ما امنیت می دهد؛ و خود را همرنگ می کنیم تا خرده ای بر ما نگیرند. جامعه تجسم ارضای نیاز انسان به امنیت است. گناهی را بر گردن کسی یا چیزی نمی اندازم، از ماست که بر ماست. این خود هستیم که در زندگی نقش خود را انتخاب می کنیم، آری این خود ما هستیم که زیبایی و خلوص کودکانه زیستن را از خود دریغ می کنیم. می خواستم از جامعه هم بگویم و هزاران نفرین و لعنت نثارش کنم و که هم اوست که با قوانین و چارچوب ها و انواع و اقسام مقدس ها و نامقدس ها و سنت ها و ذهنیت ها و کوفت ها و زهرمارهایش نمی گزارد خودمان باشیم، اما سال هاست که خوب می دانم این هم به جز سعی در تبرئه ی ناعادلانه ی خودمان چیز دیگری نیست و اول تا آخر این خود هستیم که نقش خود را در زندگی انتخاب می کنیم. سلام کودکی ام، برای هزارمین بار سلامت می گویم، که می پندارم زیباترین بودن من، بودنی است که یکی از پایه های اصلی آن تو هستی. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 مهر1389ساعت 12:30 توسط ميثم
|
|
||
|
|
|
|
|
من در این وبلاگ قصد دارم در تار و پود زندگی، در ذره ذره ی آن، در تک تک موجودیت هایش، ریز و درشت، کوچک و بزرگ، در تک تک جهان ها و منطق ها و ذهنیت هایش، لحظه لحظه اش، در تک تک زوایایی که می شود به آن نگاه کرد، در شادی ها و غم ها، در رابطه ها، در قضاوت ها، در حسادت ها و در واقعیت ها و وهم ها به دنبال خود زندگی بگردم، به دنبال نوعی و شکلی از بودن، بودنی درست، بدون ارائه هیچگونه قانون یا شکل خاصی. شاید می خواهم ذره بینم را بردارم و زندگی را و بودن را بکاوم، بله، همینطور است، می خواهم ذره بینم را بر روی هر چیزی که از دور ببینم یا بوی آن به مشامم برسد ببرم. در این چند سال اخیر، زمان را به عنوان یکی از مهمترین مواردی شناختم که در زندگی بشر نقش بازی می کند، در زندگی بشر و اصلن در جهانی که در آن به سر می بریم که ما هم به عنوان انسان قسمت کوچکی از این جهان هستیم. زمان هست، چه بدانیم که هست و چه ندانیم، بودن هم همینطور، هست، آن را داریم و اینکه به داشتن آن آگاهی داشته باشیم یا نه، تأثیری در وجودش ندارد. ما همزمان با داشتن زمان، بودن را نیز داریم، یعنی هستیم، وجود داریم. این بودن و این وجود داشتن را هر کس برای خود دارد. در این وبلاگ می خواهم از بودن بگویم، از چگونگی اش، آن هم با همه ی اشکالش. ما انسان ها به مانند تمام چيزهاي ديگري كه داريم و ارزش آن را نمي فهميم، توانايي فهم ارزش بودن را هم نداريم. آري، بشر هرگز نمي تواند ارزش داشته هايش را بفهمد، و شايد زماني ارزش آن ها را بفهمد كه ديگر نداردشان، و اين اجتناب ناپذير است. حرکت نوشته هایم در این وبلاگ در جهت یافتن ابعاد و چگونگی بودنی درست به پیش خواهد رفت، اینکه بودن را به عنوان ماده خام اولیه داریم، و اینکه با شناخت بیشتر در تار و پود زندگی و تار و پود بودن، بتوانیم بودنی درست و زیبا را برای زندگی خود تراش دهیم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 15:1 توسط ميثم
|
|
||